باز باران با ترانه...
شادی، امید، زندگی... ترانه باران است
سلام به دوستان عزیز دوباره ماه رمضان و شب های قدر و حال و احوال این شب ها بیاین تو این شب های عزیز که خدا صدا مونو میشنوه دستامونو بلند کنم برای همه ی بیماران عزیزامون بزرگامون دعا کنم و از خدا بخوایم ما رو هم ببخشه بریم با هم دعا کنم و بگیم خدا دوستت دارم... نیوشا ضیغمی بازیگر مشهور و زیبا و زیباترین بازیگر زن در ایران بچگی نیوشا نیوشا و شوهرش بیو گرافی نیوشا متولد 1359 تهران سال انجمن او را براي بازي در سريال «در چشم باد» (مسعود جعفري جوزاني) انتخاب كرد كه نخستين تجربه وي در عرصه بازيگري بود. کرد و یک سال بعد در دومین همکاریش با محمدعلی سجادی به نام « شوریده » کاندید سیمرغ بلورین بهترین بازیگر نقش اول زن از بیست و چهارمین جشنواره فیلم فجر شد. با وجود آنکه دو فیلم مطرح « اخراجی ها » و « پارک وی » را به عنوان نقش دوم در کارنامه دارد، اما همچنان فرصت خودنمایی پیدا نکرده است. چهار فیلم اول نیوشا ضیغمی هنوز رنگ پرده را ندیده اند: تردست، مواجهه، شوریده و گناه من ......................................................
مجموعه آثار:
- تردست (محمدعلی سجادی، 1383) دوستان غزیز با نظراتون هم منو خوش حال کنید و هم نظرتون رو درباره ی نیوشا بگین دختري بود نابينا روزی که به دنیا آمد(در سال ۱۲۸۱) هیچ کس فکر نمی کرد سال ها بعد سیر تاریخ ایران و اسلام را عوض خواهد کرد و میلیون ها انسان آزادی خواه و مظلوم جهان نامش را یک صدا فریاد خواهند زد روزی که به دنیا آمد مثل روز های دیگر بود تنها فرق آن این بود که در چنین روزی بانوی بزرگ عالم حضرت فاطمه ی زهرا (س) متولد شده بود پنج ماهه بود که پدرش را از دست داد . و مادر و عمه ی گرامی سرپرستی او را بر عهده گرفتند در شش سالگی به مکتب رفت و در هفت سالگی قرآن را ختم کرد وی برای ادامه ی تحصیل به اراک رفتند و با استادی آشنا شدن که مهم ترین حوزه ی علمیه را در قم تاسیس کرد این عالم بزرگ آیت الله عبد الکریم حایری (ره) بود امام خمینی (ره) در سال ۱۳۴۱ مبارزه ی آشکار خود را با شاه و بیگانگان شروع کرد و شاه در ۱۵ خرداد ۱۳۴۲ امام را زندانی کرد و پس از آزاد شدن به شهر های ترکیه و بعد نجف تبعید کرد ا در روز ۲۲ بهمن سال ۱۳۵۷ با فداکاری مردم انقلاب و امام خمینی انقلاب اسلامی پیروز شد امام خمینی (ره) پس از پیروزی انقلاب حدود ۱۰ سال رهبری کشور را بر عهده داشتند و سرانجام در شب ۱۴ خرداد ماه سال ۱۳۶۸ در گزشت رحلت جان سوز امام مخمینی (ره) را به همه ی دوستانی که من را تا انجا همراهی کردن تسلیت عرض میکنم همه عالم تن است و ایران دل نیست گوینده زین قیاس خجل با سلام من این آپ رو نوشتم که بگم سرزمین من وطن من ایران است جایی که در اون جا بزرگ شدم و رشد و نمو کردم و همچنین به خودم می بالم که در ایران متولد شده ام دوستان غزیز و هموطنان محترم امیدوارم هر کجا که باشید موفق و پیروز باشید من میهنم ایران زمین را دوست دارم این سرزمین علم و دین را دوست دارم راستی جلوی خانه ی شما یا توی باغچه تان جای یک درخت خالی نیست؟ ای برگها درخت بدون شما زیبا نیست با سلام خدمت شما دوستان به انتخابت نزدیک است و باید بریم پای صندوق های رای وکاندیدای مورد نظر مون رو انتخاب کنیم مهم نیست کدام کاندیدا رو انتخاب کنید ولی این مهمه که کسی رو انتخاب کنید تا آینده ی کشورمان ایران رو تضمین کنه دوستان عزیز همون جور که گفتم درخت بدون شما زیبا نمیشه پس از شما می خوام به پای صندوق های رای بیاین و آینده ی خود را بسازید خوب امیدوارم موفق و پیروز باشید سلامت... سعادت... سيادت... سرور... سروري... سبزي و سر زندگي... هفت سين سفره زندگيتان باد. نماد های هفت سین سبزه : نماد نوزایی (تولد دوباره) سیب : نماد زیبایی و تندرستی سمنو : نماد فراوانی(برکت) سیر : نماد پزشکی و سلامتی (درمان یا طب) سنجد : نماد عشق سکه : نماد دارایی و ثروت سرکه : نماد شکیبایی و عمر سلام به همه شما دوستان عزیز که به من افتخار دادین با من همراه شوید عید باستانی ایرانی را به همه شما دوستان عزیز تبریک می گویم و با آرزوی خوشبختی و سعادت و سلامت برای شما عزیزان در سال جدید امیدوارم موفق و پیروز باشید اگه دوست دارین به من عیدی بدین با نظراتون می تونین به من عیدی بزرگی رو هدیه کنین. وقتي از تاكسي پياده شد و تابلوي كوچه رو ديد كه روش نوشته بود كوچه شهيد مرتضي محمدي بياختيار ياد سالها پيش افتاد و اون خاطرة تكراري باز براش زنده شد. شبنم قلي خاني(بازيگر) باز هم آدم برفی های فصل زمستان جشواره ی آدم برفی در شهر رشت جمع خوانوادگی یک آدم برفی آدم برفی رفتگر آدم برفی جادوگر کودکی شیرین است خاطراتش زیبا کودکی آیینه ی است چون آب زلال که در آن راستی ها پیدا که در آن دوستی ها آشکار کودکی هدیه ای از سوی خدا در پس خاطره ها یا کنار دلها نرمی لطف محبت پنهان و در آن موج صداقت بیدار زندگی٬کودکی اش شیرین است... نسترن زمانی٫اصفهان آری آغاز دوست داشتن است گرچه پایان راه ناپیداست من به پایان دگر نیندیشم که همین دوست داشتن زیباست... فروغ خوشا به حال پاكدلان، زيرا آنها خدا را خواهند ديد. به خدا نزديك شو تا خدا هم به تو نزديك شود. از صميم قلب به خدا اعتماد كن. و به اشراق خودت اتكا مكن. به هر راهي مي روي او را در نظر آور، تا او راه را برايت راست كند. خوشا به حال مصلحين، زيرا آنها خادمان خدا هستند. خود را با اين جهان تطبيق مده. مطابق با نو شدن ذهنت باش. نگران فردا مباش ، فردا به قدر كافي نگراني هاي خود را دارد. لزومي ندارد بر مشكلات هر روز بيفزايي. با آنها كه شادند ، شادي كن و با آنها كه گريانند ، زاري كن. با ديگران چنان رفتار كن كه مي خواهي با تو رفتار كنند. هرگز در مقابل بدي ، بدي مكن. در صورت امكان، چون به خود تو بستگي دارد، با ديگران با صلح و آرامش زندگي كن. ترس از خدا راهنماي عقل است، و تواضع مقدم بر عزت است. عشق صبور است ، عشق مهربان است. عشق بر راه خود اصرار نمي ورزد،كج خلق و زودرس نيست. عشق هرگز پايان نمي پذيرد. هر چه مي كنيد با عشق بكنيد. در نظر پاك همه چيز پاك است. هر چه حقيقت دارد هر چه حق است هر چه پاك است هر چه باشكوه است به آنها فكر كن. شاد بودن شما را شاد نگه مي دارد . مدام افسرده بودن ، مرگ تدريجي است. خداوند از شما چه مي خواهد جز انكه عدالت بر قرار كنيد، مهرباني را دوست بداريد و با خداي خود فروتن باشيد؟ خدا عشق است من چه سبزم امروز و چه شاد و دل من دريايي است كه درآن هرنفس آبزيان،روح شادي به تنم مي تابد من چه سبزم امروز و چه خورشيد دلم نوراني، و تن خسته و كوبيده من، شده يكپارچه رنگ آبي من چه شادم امروز كه همه نقش اقاقي به دلم تابيده من نيازم امروز و خدا درد دلم بشنيده كه به دوران كبود دل من، رنگ اميد و صفا بخشيده آري اي دوست در اين صبح سپيد همه ذرات وجودم ز هياهوي صداي پرواز همچو شبنم به تنم چسبيده من چه سبزم امروز و چه شاد و دل من دريايي است گويي امروز، تمام غم ها، ز دلم بار سفر بر بسته و در اين صبح سپيد گوش جان و دل من مي تراود هر دم شوري از عشق و اميد من چه سبزم امروز من چه شادم امروز و دلم دريايي و تنم رويايي من چه سبزم امروز... برگرفته از مجله موفقیت من يك دختر هستم. من خودم هستم. در تمام دنيا هيچكس دقيقا مثل من وجود ندارد. افرادي هستندكه بعضي خصوصياتشان شبيه من است ولي كسي كاملا مثل من نيست و اين يك موهبت الهي است. در اين دنيا چيزهاي خوب بسياري وجود دارد كه خداوند براي هر فردي به طور خاص و ويژه آفريده و از آنجا كه در اين جهان هيچكس شبيه من نيست تنها من ميتوانم آن نعمت هاي خوب را مورد استفاده قرار دهم. من صاحب همه ي چيزهايي هستم كه به خودم مربوط است. مثل بدنم،ذهنم،تفكراتم،عقايدم،چشمانم،تخيلاتم،احساسم (خشم،لذت، ناكامي،عشق،نااميدي،هيجان)،پستي وبلندي هاي زندگي ام و دهانم با هر كلمه درست يا نادرست و تلخ يا شيرين كه از آن بيرون مي آيد. تمام خيالبافي ها،رويا ها وترس هايم فقط متعلق به خودم است. من صاحب پيروزي ها،موفقيت ها، شكست ها و اشتباهاتم هستم. من ميتوانم خودم را دوست داشته باشم و بابدنم و روحياتم دوستانه و صميمانه برخورد كنم. من ميتوانم علايقم رابشناسم و كارهايم را بر طبق آن اولويت بندي كنم. من جنبه هاي روحي و رواني خود را مي شناسم بنابراين هنگاميكه به مشكلي بر مي خورم ميتوانم با شجاعت و اميدواري راه حل هاي مناسب براي مشكلات و معما هاي زندگي ام بيابم. من مي توانم ببينم،بشنوم، احساس كنم،فكر كنم، به زبان آورم و عمل كنم. من ابزارهاي زيادي براي زندگي كردن، مفيد بودن و درك كردن انسان هاي اطرافم دارم. من صاحب خودم هستم و ميتوانم خودم را بسازم. من خودم هستم و از خود بودن بسيار راضي و خوشنودم. (از مجله موفقیت) اگر تنهاترین تنهایان شوم، باز هم خدا هست. او جانشین همه ی نداشتن هاست. نفرین و آفرین ها بی ثمر است. اگر تمامی گرگ ها هار شوند و از آسمان هول و کینه بر سرم بارد، تو مهربان جاودان آسیب ناپذیر من هستی. ای پناه ابدی! تو میتوانی جانشین همه ی بی پناهی ها شوی. دکتر علی شریعتی خدایا برای اولین بار میخوام حرف بزنم اما خدا تو باید کمکم کنی باید مواظبم باشی باید حواست بهم باشه که همیشه حرفای خوب بزنم حرفای خوب و پر امید و زندگی مرسی خداجون خیلی دوست دارم نفیس







مدرک تحصیلی: کارشناس روانشناسي كودك - دانشگاه شهيد بهشتي
در سال 1383 از كلاس هاي بازيگري كانون سينماگران جوان فارغ التحصيل شد و در همان
با بازی در فیلم به نمایش درنیامده « تردست » در سال 1383 حضور در سینما را تجربه
- مواجهه (سعید ابراهیمی فر، 1383)
- شوریده (محمدعلی سجادی، 1384)
- گناه من (مهرشاد کارخانی، 1384)
- اخراجی ها (مسعود ده نمکی، 1385)
- پارک وی (فریدون جیرانی، 1385)
- توفیق اجباری (محمدحسین لطیفی، 1386)
- قرنطینه (منوچهر هادی، 1386)
- تلافی (سعید اسدی، 1386)
- حس پنهان (مصطفی رزاق کریمی، 1386)
که از خودش تنفر داشت
که از تمام دنيا تنفر داشت
و فقط يکنفر را دوست داشت
دلداده اش را
و با او چنين گفته بود
« اگر روزي قادر به ديدن باشم
حتي اگر فقط براي يک لحظه بتوانم دنيا را ببينم
عروس حجله گاه تو خواهم شد »
و چنين شد که آمد آن روزي
که يک نفر پيدا شد
که حاضر شود چشمهاي خودش را به دختر نابينا بدهد
و دختر آسمان را ديد و زمين را
رودخانه ها و درختها را
آدميان و پرنده ها را
و نفرت از روانش رخت بر بست
دلداده به ديدنش آمد
و ياد آورد وعده ديرينش شد :
« بيا و با من عروسي کن
ببين که سالهاي سال منتظرت مانده ام »
دختر برخود بلرزيد
و به زمزمه با خود گفت :
« اين چه بخت شومي است که مرا رها نمي کند ؟ »
دلداده اش هم نابينا بود
و دختر قاطعانه جواب داد:
قادر به همسري با او نيستدلداده رو به ديگر سو کرد
که دختر اشکهايش را نبيند
و در حالي که از او دور مي شد گفت
« پس به من قول بده که مواظب چشمانم باشي ».gif)
.jpg)













(دوست خوب بچگی)![]()
![]()
ظهر داغ تابستان بود از آن موقعها كه آدم هيچ كاري ندارد بكند مثل آلان نبود كه حداقل بشود از بيكاري فيلمي ديد يا مثلاً كمي پاي كامپيوتر نشست.![]()
مادر مريم طبق معمول تمام ظهرهاي ديگر خوابيده بود و مريم مشغول نگاه كردن عكسهاي بوردا بود ميخواست يك مدل قشنگ پيدا كند تا مادرش برايش لباس بدوزد گاهگاهي هم نگاهي به مادرش ميانداخت و به خوابيدن مادرش خندهاش ميگرفت، بعضي وقتها هم با نوك موهايش ور ميرفت و مثلاً موخورههاي موهايش را ميكند اين بهترين فرصت بود كه اينكار را بكند چون اگر مادرش ميديد باز دعوايش ميكرد كه آنقدر به موهايت دست نزن، در همين حال و هوا شنيد كسي فرياد ميزند دزد، دزد، صداي زني بود كه از كوچه ميآمد خيلي تعجب آور بود چون تا آن موقع در كوچه مريم اينها دزدي اتفاق نيفتاده بود. مريم دويد به سمت پنجره از صداي دويدن مريم، مادر هم از خواب پريد.
- چته بچه اگه گذاشتي يك ساعت بخوابيم.![]()
- مامان بدو بدو دزد اومده.![]()
و انوقت مادر مريم از جا پريد و به سرعت برق رفت سمت پنجره
زني با چادر مشكي وسط كوچه ايستاده بود و فرياد ميزد : دزدو بگيرين، دزد شوهرو بگيرين حالا ديگر فريادهايش بقدري بلند شده بود كه تمام همسايهها مثل مريم اينا از پنجره سرك ميكشيدند بعضيها هم فضولي امانشان را بريده بود و مدام از زن سوال ميكردند :
كي دزدِه خانوم؟ چي رو دزديدن... شوهرتو؟ هر چي ديده بوديم به جز دزد شوهر...
زن به سمت خانة گلناز اينا ميرفت و زنگ ميزد.![]()
گلناز دوست صميمي مريم بود كه از اول دبستان با هم در يك ميز مينشستن و تمام رازهايشان را بهم ميگفتند.![]()
مريم داشت از تعجب شاخ در ميآورد مادرش هيچ نميگفت و فقط گاهي كه صداي فحش و ناسزاي زن بلند ميشد سري به علامت تأسف تكان ميداد.![]()
زن دوباره زنگ ميزد و با فرياد ميگفت بر پدر و مادرش لعنت هر كي زنِ شوهر من شده، شوهرت شهيد شده رفته بهشت اونوقت تو با اين كارات آتيش جهنم رو براي خودت ميخري.![]()
مريم گريهاش گرفته بود اصلاً باورش نميشد كه اين همه بد و بيراه و داره به مادر گلناز ميگه.![]()
مطمئن بود منظورش مهين خانم مادر گلنازه، چون پنج سالي مي شد كه پدر گلناز شهيد شده بود مريم اونوقتها كلاس سوم دبستان بود و خوب يادش مياومد اون روزي رو كه خبر شهادت باباي گلناز و به مهين خانم گفتن، اونروز همة همسايهها ريخته بودن وسط كوچه و مهين خانوم فقط جيغ ميزد و لپاشو ميكند و مريم كه خيلي ترسيده بود از پشت در حياط يواشكي كوچه رو نگاه ميكرد. بعداً همه فهميدن كه چرا مهين خانوم خيلي ناراحت بود آخه قرار بود باباي گلناز دو روز ديگه خدمتش تموم بشه و برگرده!![]()
زن دوباره اومده بود وسط كوچه و اين بار داشت به شوهر خودش فحش ميداد : بيغيرت زن و بچه خودتو ول كردي اومدي سراغ زن و بچه مردم؛ به قول خودت صواب زن شهيد و گرفتن، خاك بر سرت، كاش به زمين گرم ميخوري!![]()
زن چادري بعد از يك ساعتي كه داد و هوار كرد راهش و كشيد و رفت، و در تمام اين مدت از پنجره خانه گلناز اينا نه هيچ صدايي آمد و نه حتي نوري ديده شد. تمام اون روز زنهاي همسايه راجع به اين جريان با هم حرف زدند هر كسي چيزي ميگفت عصمت خانم كه به مادر مريم گفته بود چند ساله كه مهين خانم با يه مردي ازدواج كرده حتماً شوهر اين زنه بوده ديگه!![]()
ولي مريم مطمئن بود دروغه چون تا همين چند روز پيش هر وقت كه ميرفت خونة گلناز اينا نديده بود مردي تو خونه باشه!![]()
و تعجب همة همسايهها از اين بود كه مهين خانم كه تو اين پنج سال پيراهن مشكي رو از تنش در نياورده چطور ميتونه اين كار و كرده باشد.![]()
فردا صبح از گلناز خبري نشد، پس فردا هم نشد مريم ميخواست بهش تلفن بزنه ولي پيش خودش فكر كرد نكنه گلناز فكر كنه ميخوام فضولي كنم.![]()
چند روزي گذشت تا اينكه همه فهميدن گلناز اينا از اين محل رفتند، حتماً شبانه اسباب كشي كرده بودند و گرنه مريم ميفهميد.
اما هنوزم بعد از سالها هر بار كه تابلوي كوچه رو ميديد دلش براي گلناز پر ميكشيد و هزار تا سئوال بيجواب تو ذهنش نقش ميبست .![]()























/Smiley_files/greenstars.gif)










